تبليغاتX
ماه 88

سلام به تو اي كفشهاي دوست داشتني ام

سلام به تو كه هر روز بار سنگين مرا ! به دوش مي كشي و دم نميزني

گاهگاهي كه صداي جيرجير تخت تو به گوشم مي رسد دلم به حالت ميسوزد

اما وقتي تورا ميبينم كه هر روز قبراق و سرحال آماده اي كه پاهاي مرا در آغوش خود بگيري ؛ آن صداها فراموشم مي شود

سلام به تو اي كفش هاي دوست داشتني  كه با وجود اين همه بي مهري مرا ترك نمي كني

سلام به تو كه هر روز با من به سفر مي آيي و مرا به جاهاي مختلف مي بري اما هنوز مرا به بيراهه نكشانده اي..

اما اينهمه سلام من به تو به خاطر آنهمه خدمت بي مزد و منت تو نيست

من به تو سلام ميكنم چون مرا هر روز سبكبال به سوي او مي بري

صداي آرام تو وقتي به سوي او مي بري ام؛ زيبا و دلرباست

چقدر صداي راه رفتن تو اي كفشهاي دوست داشتني ام وقتي مرا به سوي او مي كشاني ؛ دلنشين است؟؟؟!

و چقدر سنگين ميشوي وقتي ميخواهم از او جدا شوم. صداي خشن تختهاي تو مثل صداي ضربان قلب من ميماند در آن لحظات

چقدر ناآرامي تو مثل من. چه غصه داري اي كفشهاي دوست داشتني مثل من.

مرا پيش او مي بري. ساعتها پشت در سرما و گرما را تحمل ميكني و منتظر من ميشوي و من ميدانم چقدر خوشحالي و سرخوشي از خوشي من و وقت رفتن و جدا شدن از او پيش از من و بيش از من مي نالي!!

سلام به وفاداريت اي كفشهاي دوست داشتني ام!  5/12/82

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:50 توسط امیرحسینی |

گاهي اوقات ما آدمها اونقدر تو روزمرگي و گرفتاريهاي خودمون غرق ميشيم كه ديگه چشمامون هيچ جارو نمي بينه و به دنياي اطرافمون كاملا بي توجه ميشيم يعني با اينكه يه شئي يا يه موضوع يا يه پديده رو هر روز بارها و بارها مي بينيم و حس مي كنيم ولي اونقدر برامون عادي شدند و تازگيشونو از دست دادند كه كه كم كم وجود اونارو فراموش مي كنيم. حنما مي پرسيد چرا اين مطلبو پيش كشيدم. راستش چند روز پيش يكي از دوستان قديمي بديدنم اومده بود. این دوست قديمي كه البته دائما از زمين و زمان ناراضيه و به قول معروف هميشه ساز مخالف مي زنه خيلي معتقد به خدا نيست البته نه اينكه زبونم لال منكر خدا باشه نه! ولي هميشه دنبال دليل مي گرده براي اثبات خدا. خلاصه بحث ما كشيده شد به خدا و مخلوقات و پيامبران و معجزات اونها ( قصد داشتيم تو اين بحث  پاسخي براي سوالهاي اساسي بشريت در خصوص هدف از خلقت و راز آفرينش پيدا كتيم!!!!!! )  دوست من معتقد بود و مي پرسيد: چرا الان تو اين زمونه كه بشر نياز بيشتري براي شناخت خداوند داره ديگه نه پيغمبري وجود داره نه معجزه اي  و چرا كلاً باب نبوت و معجزات بسته شده؟ راستش من نخواستم شايدم نتونستم به اين شبهه دوستم پاسخ بدم  فقط بهش گفتم: ببين دوست عزيز من و تو بدجوري تو دايره بسته خودمون گرفتار شديم اونطور كه چشم بصيرتمون رو از دست داديم. آيا خداوند براي اثبات خودش با وجود اينهمه آيات و نشانه ها نياز به نشان دادن معجزات بيشتري هم داره  اينهمه معجزه كه هر زوز مي بنيم و اونقدر برامون عادي شده كه اصلاً فكر نمي كنيم كه هر كدوم از اونها يه نشونه ست براي امثال من وتو يي كه خدا بارها و بارها ما رو به مشاهده و  تفكر و تعقل دعوت كرده. آسمانها، زمين، خورشيد ، ماه ستارگان ، شب و روز، ابرها ، باد، خود انسان و چگونگي خلقتش، همين قدرت تكلم و تفكر من و تو كه نشستيم و داريم صحبت مي كنيم؛ اينها همه معجزه نيست؟ مگه من و تو چي بوديم بجز يه نطفه بي ارزش؟

اينهمه نقش عجب بر در و ديوار وجود

هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار

خلاصه اونقدر گفتم و گفتم كه خسته شدم ولي اون قانع نشد ولي من باز مصر بودم كه اتفاقاً تو اين عصر با وجود اينهمه پيشرفتهاي علمي ضرورتي براي حضور و وجود فيزيكي پيامبران نيست( هر چند تعاليم جاودانه اونا الي الابد باقيست) خوشبختانه بشر امروز با ورود به عرصه هاي علمي جديد در همه زمينه ها به نظم موجود در طبيعت پي برده؛ نظمي خلل ناپذير كه ايجاد و كنترل اون خارج از توانايي بشره و انتساب اون به تصادف و حادثه نيز خيلي وقته بي اعتبار شده. آيا همين نظم و كه بارها توقرآن كريم بهش اشاره شده خودش سرآمد معجزات جاويد و شگفت انگيز خالق نيست؟

 چند سال پيش كتابي رو خوندم با عنوان " دنياي سوفي"  راجع به كليات فلسفه كه برام خيلي جالب بود و اگه اشتباه نكنم سه بار پي در پي اونو خوندم. نكته مورد نظر من تو اين  كتاب بخشي بود كه نويسنده انسانهاي غير متفكر و بي توجه به اطراف رو به خرگوش درون كلاه شعبده بازي تشبيه كرده بود كه درون كلاه پنهان شده و از دنياي خارج بي اطلاعه و فقط گاهي بدست شعبده باز از تو كلاه بيرون آورده ميشه و به اطراف نگاهي ميندازه. دسته ديگري از انسانها از اين خرگوش هم بدترند  و نويسنده اونا رو به شپش هاي تن همون خرگوش تشبيه كرده كه در لابلاي موهاي بدن خرگوش لم داده اند و تمايلي ندارند كه اون جاي گرم و نرم رو رها كنند و لذا دائما در غفلت خود غوطه ورند.

همه اينارو گفتم كه اين نتيجه رو بگيرم كه يادمون باشه هميشه اون چيزايي كه از ديد ما ساده و معمولي بنظر ميرسند و از فرط تكرار جذابيتي برامون ندارند، حقيقتاً شگفت انگيزند و هر كدوم مي تونند نشانه هايي باشند از وجود خداوند. فقط براي ديدن اونها بايد شپش تن خرگوش شعبده باز نباشيم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:43 توسط امیرحسینی |

 

 

  به بودن در كنار همديگر عادت كرده بوديم، هر چند در قفس. دلخوشي ما همين بود و دلخوشي بزرگتر ما زماني بود كه در كنار هم در آسمان آبي آرام و سبكبال پرواز مي كرديم. ما دو كبوتر بوديم كه هر روز صبح از قفس بيرون آورده مي شديم، آب و دانه اي مي خورديم و توسط كبوتر باز به پرواز در مي آمديم و تا اوج آسمان پر مي كشيديم وبعد با صداي سوت او به قفس بر ميگشتيم. تمام شب را به اميد فردايي ديگر و پروازي ديگر صبح ميكرديم. اما يك روز او كه از قفس به تنگ آمده بود؛ گريخت و من تنها به قفس برگشتم.

 حالا كبوترباز از بيم گريختن، مرا از قفس بيرون نمي آورد. همه آرزوي من يك چيز است : او برگردد. (زمستان 82)

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:40 توسط امیرحسینی |

 

پدرم یک شب گفت:

            "هیچ عاشق شده ای؟

             در پی عذرایی هیچ وامق شده ای؟

             گشته ای صحرا را در پی لیلی خویش

               پی زیبارویی فارغ از خود شده ای؟

              پای تو لغزیده است در پی دیدن یار

            قلب تو لرزیده است در تماشای رخی؟"

پاسخ من "نه" بود و سکوتی سنگین

          پدرم خنده تلخی زد و گفت:

         "شیوه ام جز این بود

          عاشقی عشق محبت نیکی

         من به تو اینهمه آموخته ام

         و تو چون کودک بازیگوشی

         فارغ از درس محبت شده ای"

به پدر من گفتم:"درس دیگر خواندم

درس عقل و منطق

هندسه جبرِ حساب

و علوم نقلی

         پدرم گفت:"اسف! که تو مغبون شده ای

          نشنیدی تو از آن عارف شوریده و مست

         که بجز عشق همه علم بود پست و پلید"

من برآشفته از این حرف پدر

گفتم:"این را نشنیدی تو ازآن شاعر شیرین گفتار:

عاقلان نقطه پرگار وجودند"

         و پدر باز تبسم زد وگفت:

        "شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است"

         "او بجز عشق نگفت:

         "عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

          عشق داند که در این دایره سرگردانند"

                       و من آنشب خجل از سستی و از مستی خویش

                        که چرا غافل از آن مستی اولی شده ام

                       بری از تاب و تب و سوز و گداز

                       غافل از عالم بالا شده ام

                       و سراسر شب را در تفکر بودم

                        و در اندیشه عشق   گریه بر عمر تلف کرده خود می کردم.

        و سحرگاه پدر

        آگه از حال و هوای دل من در شب پیش

      به سراغم آمد

      به تسلای دل مجروحم:

                         "پسرم آمده ام من به مبارک بادت

                                که تو عاشق شده ای."

۱۷/۱۰/۱۳۸۱

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:52 توسط امیرحسینی |

پرنده كوچكي بودم اسير در قفس دختري زيبا با موهاي بلند و چشمان سياه. مدتها بود در اتاق او اسير بودم و ديگر به او عادت كرده بودم.؛ چيزي فراتر از عادت؛ من عاشق او شده بودم! وقتي روبروي آينه مي نشست و موهاي بلند و زيبايش را مي بافت آوازي را زير لب زمزمه مي كرد كه به من شور زندگي مي بخشيد و مرا هم وادار به خواندن مي كرد.

يكروز مشكلي برايش پيش آمد. نذر كرد كه اگر مشكلش برطرف شود مرا آزاد كند و اينچنين شد. او در قفس را باز كرد ولي من نرفتم. بالاخره مرا در مشتش گرفت، از قفس بيرون آورد و از پنجرة اتاقش پرم داد. مي گفت بايد حتما نذرم را ادا كنم، اما من نمي خواستم بروم. من او را مي خواستم ولي...

حالا ماهها مي گذرد. من لابلاي در ختان روبروي پنجره اتاقش بي آنكه او بداند، لانه اي  ساخته ام و هر روز او را به تماشا مي نشينم.او خيال مي كند نذرش را ادا كرده است.(دي 1382)

نتيجه گيري1:

غلط است اينكه گويند كه به دل ره است دل را

دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

نتيجه گيري 2:

اگر قلبت از قلبم آگاه نيست

پس القلب يهدي الي القلب چيست؟!

نتيجه گيري اخلاقي:

عاشق شدن در كل امر خوبي است، هر چند معشوق شما را تحويل نگيرد.

عشق از اول سركش و خونين بود

تا گريزد آنكه بي روئين بود

نتيجه گيري غير اخلاقي:

عاشق شدن يك فرآيند منفي است چون ممكن است معشوق شما را تحويل نگيرد و  ضايع شويد.

تا كه از جانب معشوقه نباشد كششي

كوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد

نتيجه گيري منطقي:

اگر قصد نذر كردن داشتيد لطفا از ديگران مايه نگذاريد.

نتيجه گيري .... اي بابا عجب حكايتيه! كل داستانمون 4 خط بیشتر نيست ولي انقدر بي سرو ته كه بابتش بايد كلي توضيح داد. بقيه نتیجه گیریها با خودتون.

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:39 توسط امیرحسینی |

 

هر روز با هم مشاجره مي كرديم؛ بر سر هيچ و پوچ.اگر يك روز باهم بحث نمي كرديم آنروزمان شب نمي شد.مي دانستم خيلي دوستم دارد و او هم مي دانست و هميشه در دعواهايمان تهديد مي كرد كه روزي خواهد رفت و من با خنده پاسخش را مي دادم؛ چون فكر مي كردم براي ما امكان رفتن نيست. آخر ما دو گل بوديم كه در كنار يك رودخانه روئيده بوديم. من يك گل آفتابگردان و او يك گل قاصدك بود. يك روز كه با تندي با او برخورد كرده بودم و قلبش را شكسته بودم؛ خودش را در اختيار باد گذاشت و مرا ترك كرد.... 10/11/82

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:31 توسط امیرحسینی |

نقل است که شیخ (بایزید بسطامی) یک روز می رفت،سگی به همراه او افتاد،شیخ دامن ازو در فراهم گرفت.سگ گفت اگر خشکم هیچ خللی نیست و اگر ترم هفت آب و خاک میان من و تو صلحی اندازد.اما اگر دامن بخود باز زنی اگر به هفت دریا غسل کنی پاک نشوی.بایزید گفت:تو پلید ظاهر و من پلید باطن.بیا تا هر دو بر هم کنیم تا بسبب جمعیت از میان ما پاکی سربر کند.سگ گفت:تو همراهی و انبازی مرا نشایی که من رد خلقم و تو مقبول حق،هر که به من رسد سنگی بر پهلوی من زندو هر که بتو رسد گوید:سلام علیک یا سلطان العارفین.بایزید گفت:همراهی سگی را نمی شایم،همراهی لم یزل و لایزال را چون کنم؟سبحان است خدایی که بهترین خلق را به کمترین خلق پرورش دهد.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:33 توسط امیرحسینی |

روزي رسول خدا صل الله عليه و آله نشسته بود، عزراييل به زيارت آن حضرت آمد. پيامبر از او پرسيد: اي برادر! چندين هزار سال است كه تو مأمور قبض روح انسان ها هستي، آيا در هنگام جان كندن آنها دلت براي كسي سوخته است؟ عزارييل گفت در اين مدت دلم براي دو نفر سوخت:روزي دريايي طوفاني شد و امواج سهمگين آن يك كشتي را در هم شكست همه سر نشينان كشتي غرق شدند، تنها يك زن باردار نجات يافت او سوار بر پاره تخته كشتي شد و امواج ملايم دريا او را به ساحل آورد و در جزيره اي افكند و در همين هنگام فارغ شد و پسري از وي متولد شد، من مأمور شدم كه جان آن زن را بگيرم، دلم به حال آن پسر سوخت. بار دوم هنگامي بود كه شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بي نظير خود پرداخت و همه توان و امكانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف كرد و خروارها طلا و جواهرات براي ستونها و ساير زرق و برق آن خرج نمود تا تكميل نمود. وقتي خواست به ديدن باغ برود همين كه خواست از اسب پياده شود و پاي راست از ركاب به زمين نهد، هنوز پاي چپش بر ركاب بود كه فرمان از سوي خدا آمد كه جان او را بگيرم، آن تيره بخت از پشت اسب بين زمين و ركاب اسب گير كرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدين جهت كه او عمري را به اميد ديدار باغي كه ساخته بود سپري كرد اما هنوز چشمش به باغ نيفتاده بود اسير مرگ شد.

در اين هنگام جبرئيل به محضر پيامبر (صل الله عليه و آله) رسيد و گفت اي محمد! خدايت سلام مي رساند و مي فرمايد: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان كودكي بود كه او را از درياي بيكران به لطف خود گرفتيم و از آن جزيره دور افتاده نجاتش داديم و او را بي مادر تربيت كرديم و به پادشاهي رسانديم، در عين حال كفران نعمت كرد و خود بيني و تكبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانيان بدانند كه ما به كافران مهلت مي دهيم و لي آنها را رها نمي كنيم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:50 توسط امیرحسینی |

انگار همين ديروز بود ‘روز آشنايي من با همسرم.يه روز گرم تابستون.سر ظهر؛ كه ديدمش و يه دل نه كه صد دل عاشقش شدم.چه روزهاي رويايي بود ومن  تو اون چند ماه فراق‘ به اندازه تمام عمري كه بي عشق سپري شده بود‘سوختم و سوختم.

فردا پنجمين سالگرد ازدواج من و اوست.باور كنيد غلو نمي كنم اگر بگويم من هر چي دارم از و جود اين همسر مهربون و فوق العاده  باگذشته. او كه تو اين پنج سال همه بداخلاقيها و افكار كودكانه و رشد نكرده منو تحمل كرد و دم نزد.او كه با همه نداريهاي من ساخت و امروز به بركت قلب مهربون و دست بخشنده اش؛ خدا درهاي نعمتشو به روي ما باز كرده . و من گاهي اوقات درمانده مي شوم كه در برابر روح بزرگ و دل دريايي او چه بايد بكنم. 

فردا براي من روز بزرگي است بارها به خود گفته ام كه من متولد چهارم تير ماه 1383 هستم. من با وجود او زنده شدم و امروز به يمن وجود اوست كه زندگي برايم اينهمه دوست داشتني و خواستني است.. من نمي دانم او پاداش كدام كار خوب من بوده كه خدا بمن عطا كرده و باز هم نمي دانم من كيفر كدام گناه اويم.؟!!!!

دوستت دارم تنهاترين و كوچكترين هديه اي است كه مي توانم تقديمش كنم.

قلب من امروز نه سالگرد ازدواج من و او كه تولد خود را به جشن نشسته است.   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:46 توسط امیرحسینی |

نبردهای زندگی همیشه به نفع قویترین ها پایان نمی پذیرد ، دیر یا زود ، برد با آن كسی است كه بردن را باور دارد...!

انسانهای شاد و موفق خیلی نگران این نیستند كه آیا زندگی منصفانه هست یا نه ؟آنها فقط با آن كنار می آیند...! اندرو متوس

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:46 توسط امیرحسینی |

ای مهربان هر چه گشتم نتوانستم هدیه ای زیباتر و پربهاتر از شاخه ای گل برای تو پیداکنم حتی جان ناقابلم. عزیزم روزت مبارک.

 

سرسبزترین بهار تقدیم توباد

آوای خوش هزار تقدیم توباد

گویند که لحظه ای است روئیدن گل

آن لحظه هزاربار تقدیم تو باد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:39 توسط امیرحسینی |

هر وقت درزندگی به یك در بزرگ كه قفل بزرگ بر آن بود رسیدی ، نترس و ناامید نشو ، چون اگر قرار بود در باز نشود حتما بجا یش یك دیوار می گذاشتند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:50 توسط امیرحسینی |

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم...! 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 7:53 توسط امیرحسینی |

 

هربار كه زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشك شدن آویزان می‌كرد، زن جوان همان حرف را تكرار می‌كرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 7:41 توسط امیرحسینی |

شعر کوچه فریدون مشیری یکی از زیباترین اشعار معاصر فارسی است که مرا همیشه به روزهای رویایی نوجوانی  و دنیای خیالهای قشنگ می برد امروز كه در آستانه سي و پنج سالگي زندگي ام هستم هنوز اين شعر زيبا را دوست دارم. شايد سالهاي بعد هم اگر زنده بودم اين قطعه را براي دختركم  كه تا يكماه ديگر پا به اين دنيا مي گذارد؛ بخوانم... نمي دانم... اگر دوست داريد يك بار ديگه اين شعر را با هم بخوانيم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 7:48 توسط امیرحسینی |

شعري زيبا از زتده ياد فريدون مشيري
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:2 توسط امیرحسینی |

دقیقا“ مشكلات زندگی هم مثل همین است. 

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید‘ اشكالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید، به درد  خواهند آمد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:48 توسط امیرحسینی |

 شعارهاي تبليغاتي  بعضي از اين كانديداهاي معترض كه زماني هم در راس كار بودند و همين ايرادهاي بني اسراييلي هم كه مي گيرند بهشون وارد بود؛ خيلي تو ذوق مي زنه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:48 توسط امیرحسینی |

بارها گفته ام و بار دگر مي گويم: « کسي که بداند هر که خدا را ياد کند، خدا همنشين اوست، احتياج به هيچ وعظي ندارد، مي داند چه بايد بکند و چه بايد نکند؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:35 توسط امیرحسینی |

مرحوم آیت الله العظمی محمد تقی بهجت مردی که هیچگاه چشمان آسمان پیمایش بر فیض سحر بسته نماند و از لبان مبارکش جز کلام وحی و سخنان معصومین واولیاء خدا نتراوید" به اختیار خود !"چشم بر جهان فروبست.زمان دردانه خود را ازدست داد و زمین گوهری یکدانه را در برکشید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:57 توسط امیرحسینی |